5 ماهگی ناز نازیا
امروز 4 ماهگی نینییا تمام شد ووارد 5 ماهگی شدن با حسین صبح رفتیم بیمارستان واسه واکسن 4 ماهگی وای اول وزن وقدشونو گرفتن بعد واکسن زدن برسام برای اولین بار کم گریه کرد اما برسین جونی خیلی گریه کرد وزن برسین :500/5 قد :57 دور سر :5/38 وزن برسام :100/7 قد :65 دور سر :5/41 هفته دوم 5 ماهگی1 تیر صبح یهو با گریه برسام بیدار شدم دیدم برسام توی رختخوابش رفته بود اونور تر آقا آقاها داره بزرگ میشه برسین خانوم هم 2 روز در حاله چرخشه بدور خودش و 2 هفته است آب دهنشونون بیشتر شده وهمه مشتشونو میخورن برسین خانوم بغیر از این کارا انگشت شصتشو میخوره 2تیر برسام امروز به سختی روی شکم رفت اما وقتی میخواد به حال...
نویسنده :
مامی
17:35
4 ماهگی گل گلا
٣١ اردیبهشت رفتیم پیش دکتر واسه شیر برسام چون رفلاکس شدید داره دیگه دارم دیونه میشم از بس میاره بالا اول شیر نان دادم بعد عوضش کردم sma دادم اماتاثیری نداشت دکتر گفت شیر ببلاک AR بده مخصوص بچههای رفلاکسیه و بعد از اینکه خوب شد دوباره sma بده و شربت رانیتیدین نوشت خلاصه ما از شب شروع کردیم به ببلاک دادن واییییییی مثل آب رو آتیش بود بچه ام 3 ماه زجر کشید چون دکتر گفت بچه های رفلاکسی مدام از ناحیه گلو سوزش شدید دارن و بخاطر همین بی قرارن &n...
نویسنده :
مامی
15:52
3 ماهگی
اولین عید و واکسن 2 ماهگی
40 روزگی
اولین پرواز در 36 روزگی
شنبه 21 اسفند امروز با خاله لیلی و اردلان میخوایم سوار پرواز بشیم وای که از صبح داشتم جمع وجور میکردم و بازم جمع نمیشد بابا جونی پنجشنبه با ماشین رفت و سر ساعت راننده رو فرستاد دنبالمون که بریم فرودگاه وای حالا که لباس تنتون کردم دوتاتون پی .... کردین و موقع در اومدن از خونه بودیم که برسام شدید بالا آورد خلاصه منم دوباره لباسشو عوض کردم و راهی فرودگاه شدیم وسایلمون زیاد بود بنده خدا راننده هم اومد باهامون تو فردگاه و کمک کرد کارت پرواز گرفت منم توی دستم کیفم بود و برسین جونی و خاله لیلی هم برسام جیگر تو بغلش بود و اردلان خان هم هی نق نق میکرد و وقتی سوار اتوبوس شدیم برسین شروع کرد به گریه...
نویسنده :
مامی
2:00
10 روزگی نینییا و شناسنامه دار شدن
3 روزگی و زردی گرفتن
صبح که بیدار شدم حس کردم برسین یه مقدار زرد شده به خاله ها گفتم اونا هم تایید کردن و من همون موفع به حسین زنگ زدم گفتم حسین جون هم راننده رو فرستاد که بیاد دنبالمون که بریم بیمارستان توی این فاصله بچهها رو آماده کردم و با سیمین رفتیم خاله سعادت هم از شیراز رسیده بود و توی تاکسی بود که بیاد خونه اما ما رفتیم بیمارستان خلاصه اورژانسی پذیرش کردن و از بچهها آزمایش خون گرفتن رگه برسین پیدا نمیشد ومنم از گریه برسین گریه میکردم هردوتون خیلی گریه کردین و تا جواب آزمایش آماده شد منم با این حال بدم از این ور بیمارستان برو اونور بیمارستان بعد جوابو گرفتم زردی برسین 14 و بر...
نویسنده :
مامی
16:24
روز زایمان
١٥ بهمن 1389 امروز صبح خاله سارا و خاله سیمین اومدن که واسه زایمانم کنارم باشند بابایی صبح رفت فرودگاه دنبال خاله ها اصلا حالم خوب نبود و کلی کار داشتم چون ساعت 6 باید برم بیمارستان که بستری بشم واسه فردا صبح البته دکتر بهم گفت هرجوری راحتی میتونی فردا صبح زود بیای اما ولی اگر زودتر بیای بهتره واسه چک کردن قلب نینی برسین خلاصه همه کارهامو انجام دادم از قبل هم ساک بیمارستانتونو آماده کرده بودم ولی دوباره چک کردم که چیزی از قلم نیفتاده باشه نماز مغرب و خوندم و آماده شدم با بابایی راه افتادیم بسوی بیمارستان شرکت نفت همش توی راه حرف شماها رو میزدیم واسترس شدید بابایی هم خیلی دل نگرونه که فردا چی میشه وقتی ر...
نویسنده :
مامی
16:05







